محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5413

تاريخ الطبرى ( فارسي )

ذو الرياستين گويد : هوشيارى عباس بن موسى مرا به شگفتى آورد ، با وى خلوت كردم و گفتم : « از كسى به فهم و سن همانند تو شايسته است كه نصيب خويش را از امام بگيرى . » گويد : مأمون را از آن رو امام مىناميدند كه محمد وى را خلع كرده بود و به كسانى كه فرستاده بود گفته بود ممكن است مأمون به نام امام ناميده شود . گويد : عباس به من گفت : « او را امام مىنامند . » گويد : گفتمش : « شايد امام مسجد باشد يا امام قبيله كه اگر وفا كنيد زيانتان نزند و اگر خيانت آريد ، آورده‌ايد . » گويد : آنگاه به عباس گفتم : « سالارى حج را به تو مىدهم و كارى والاتر از آن نيست ، از اعمال مصر نيز هر چه را خواهى به تو مىدهم . » گويد : پيش از آنكه برود از او براى مأمون بيعت گرفتم و از آن پس خبرها را براى ما مىنوشت و راى خويش را با ما مىگفت . » على بن يحيى سرخسى گويد : عباس بن موسى وقتى به مرو مىرفت بر من گذر كرد ، من از رفتار مأمون و حسن تدبير و لياقت ذو الرياستين با وى سخن كرده بودم ، اما از من نپذيرفته بود و چون بازگشت بر من گذر كرد ، به دو گفتم : « چه ديدى ؟ » گفت : « ذو الرياستين بيش از آن است كه گفته بودى » . ( 377 گفتم : « با امام دست دادى ؟ » گفت : « آرى . » گفتم : « دستت را به سر من بمال . » راوى گويد : قوم پيش محمد رفتند و امتناع مأمون را با وى بگفتند » . گويد : فضل بن ربيع و على بن عيسى اصرار داشتند كه محمد با پسر خويش بيعت كند و مأمون را خلع كند . فضل چندان مال بداد تا با پسر وى موسى بيعت